به نام خدا
بالاخره تابستان 86 هم تموم شد، یکی از Stressful ترین! تابستانهای عمرم. از بعد کنکور فکر میکردم حداقل تو تابستونا دغدغهی خاصی نخواهم نداشت ولی ...
دغدغه داشتم از اواسط خرداد تا حالا و
حالا...
اینبار درباره خواستههای آدمها مینویسم و اینکه وقتی یک چیزی را خواستند دیوانهوار در پی بهدست آوردنش هستند و رضایتشان را فقط در دستیابی به آن خواسته خلاصه شده میبینند ولی وقتی بهش دست پیدا کردند، باز احساس رضایت نمیکنند و یا حتی نق زدنشان بیشتر میشود.
پریروز که برای ثبتنام کارشناسی داشتم میرفتم اصفهان، به محض ورود به ترمینال اولین چیزی که گفتم [از روی شکایت] این بود: " باز ماییم و ..." و باز همان احساس مبهم Nostalgia و Homesick به سراغم آمد. ولی هنوز جملهام تمام نشده بود که به خودم گفتم، مگه این همهی آن چیزی نبود که یکسال آرزویش را داشتی؟ مگه این تو نبودی که آن شب که انتخاب رشتهات نیمه تمام ماند از ترس از دست دادن فرصت منحصراً یک بار انتخاب رشته تا صبح خوابت نبرد؟
چرا این همان چیزی بود که میخواستمش ولی هنوز نرفته دلتنگم... دلتنگ خانه، دلتنگ مدرسه،دلتنگ تدریس(درست مثل پارسال که دلتنگ تحصیل بودم)، دلتنگ کلاس و دانشآموزانم.
دیشب موقع برگشت از اصفهان موبایلم زنگ زد:
- الو سلام
- سلام
- همراه آقای گرامی
- بله بفرماین
- به جا آوردین؟
- نه متاسفانه، میشه خودتو معرفی کنی؟
- من یکی از دانشاموزات هستم.
- من دانشاموز زیاد دارم. خودتونو معرفی کنین!
- مدرسه حافظ، کلاس سوم ب شناختی؟
- حافظهام یاری نمی کنه.
- مهم نیست فقط میخواستم یه چیزی رو بهت بگم، من شما رو خیلی ...
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم...
- خداحافظ
خداحافظ
* پ.ن: با خدا معامله کنین همش سوده!
